پنجشنبه بیستم تیر 1387
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق!
من در این تاریکی،
من در این تیره شب جانفرسا،
زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من،
گیسوان تو شب بی پایان.
جنگل عطر آلود.
شکن گیسوی تو،
موج دریای خیال.
کاش با زورق اندیشه شبی،
از شط گسیوی مواج تو،من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.
کاش بر این شط مواج سیاه،
همه عمر سفر می کردم...
وای ،باران،
باران،
شیشه پنجره را باران شست.
از دل من اما،
-چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای،باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.
خواب رویای فراموشی هاست!
خواب را دریابم،
که در آن دولت خاموشی هاست.
من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،
و ندایی که به من می گوید:
"گرچه شب تاریکست
دل قوی دار،
سحر نزدیک است."
آبی،خاکستری،سیاه از مجموعه "تا رهایی" اثر زنده یاد حمید مصدق
جمعه چهاردهم تیر 1387
خدا و انسان!و آنگاه که انسان خدا را آفرید!
اندیشیدن انسان به اینکه در این گیتی تنها ترین تنهاست ترسی شگرف و دهشتناک در او برانگیخته است و اینجاست که انسان خدا را آفرید!چشم به آسمان دوخت و دل از زمین برکند و به آفریده خویش سجده کرد!

