تبليغاتX
همیشه غایب

جمعه سی و یکم خرداد 1387

شاید شعر مارا از این خواب گران ....!!

یاران منشینید خموش،

ایران در سایه دار است،

منشینید خموش

زیر ساتور تبهکاران است،

منشینید خموش

یاران منشینید خموش

درکشور ما سرب سوزان است پاسخ

گر به بپرسی از عدالت

هر ره دیگر بود مسدود جز راه رذالت،

منشینید خموش یاران ایران در سایه دار است

منشینید خموش

گردید وطن غرقه اندوه من وای وطن، وای وطن

سرخند از این غصه شهیدان چمن وای وطن، وای وطن

خیزید از این  اسبه تابوت و کفن، وای وطن، وای وطن

 

 

ای غرق در هزار غم بی دوا وطن

از تخمه گرگ عجب مبتلا وطن

قربانیان تو همه گل گل قبا وطن

عزیز وطن غریب وطن بینوا وطن

بی کس وطن

غریب وطن، بینوا وطن

مادر ببین عروس وطن بی جهاز شد

مادر ببین دست اجانب دراز شد

هر شقه اش نصیب پلنگ و گراز شد

عزیر وطن غریب وطن ای بینوا وطن

بی کس وطن غریب وطن بینوا وطن

 

در هیچکس همت دین و ثبات نیست

جان کندن است زندگی ما حیات نیست

از هیچ سمت راه گریز و نجات نیست

ای خاک تو جواهر و لعل و طلا و سنگ

تهرانیان همه گرفتار مصیبتند

گیلانیان همه بر لبان و وحشتند

تبریزیان گرفتار محنتند

از بهر مرد وزن شده محنت سرا وطن،

عزیز وطن، غریب وطن بینوا وطن

آن عقربی که بر وطن افتاد حاضر است

آن خائین ستمگر و جلاد حاضرند

آن مهر و دفترو اسناد حاضر است  

کردند برتو نا خلافان ظلم ها وطن،

عزیر وطن، غریب وطن بینوا وطن

 

نوشته شده توسط مهدي در 13:3 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387

درد بی دردی علاجش آتش است!

بشکن طلسم حادثه را،

بشکن!

مهر سکوت از لب خود بردار.

منشین به چاهسار فراموشی

بسپار گام خویش به ره،

بسپار.

§          

 

تکرار کن حماسه ی خود ،تکرار

چندان سرودِ سوک! چه می خوانی؟

نتوان نشست در دل غم،

نتوان.

از دیده سیل اشک،

چه می رانی؟

§          

 

سهرابمرده راست،غمی سنگین

اما،

غمی که افکند از پا نیست.

برخیز!

رخش سرکش خود،زین کن

امید نوشداروی تو ،

از کیست؟

سهرابمرده ی و غمت سنگین!

بگذر ز نوشداروی نامردان!

چشم وفا نباید داشت ای گرد دردمند

ز بی دردان!

افراسیاب ،خون سیاووش ریخت.

بیژن،به دست خصم به چاه افتاد

کو گردی تو،ای همه تن خاموش!

کو مردی تو،ای همه جان ناشاد!

 

اسفندیار را چه کنی تمکین؟

این پر غرور مانده به بند

"من" .

تیر گزین خود به کمان بگذار

پیکان به چشم خیره سرش،بشکن!

 

چاه شغاد ،مایه ی مرگ توست

از دست خویش

بر تو گزند آید!

خویشی که هست مایه ی مرگ خویش

باید شکست جان و تنش،باید!

شاعر سترگ و نستوه ایران زمین  روانشاد حمید مصدق

نوشته شده توسط مهدي در 18:22 |  لینک ثابت   •