تبليغاتX
همیشه غایب

سه شنبه یازدهم فروردین 1388

امید عبث!امید بر توهم خود چونان ما!

دیدم در آن کویر درختی غریب را

محروم از نوازش یک سنگ رهگذر

تنها نشسته ای،

بی برگ و بار،زیر نفسهای آفتاب

در التهاب،

در انتظار قطره باران

در آرزوی آب.

ابری رسید،

-چهره درخت از شعف شکفت.

دلشاد گشت و گفت:"ای ابر ،ای بشارت باران!

آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟!

غرید تیره ابر،

برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت!"

چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر

ای کاش،

خاکستر وجود مرا با خویش ،

می برد باد،

باد بیابانگرد.

ای داد،

دیدم که گرد باد

-حتی

خاکستر وجود مرا،

با خود نمی برد.

نستوه شاعر بزرگ ایران زمین

"حمید مصدق"

نوشته شده توسط مهدي در 19:42 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387

مرا ببوس!

مرا ببوس،

 مرا ببوس برای آخرين بار

 تو را خدا نگهدار

که مي روم به سوی سرنوشت

 بهار ما گذشته

 گذشته ها گذشته

 منم به جستجوی سرنوشت

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط مهدي در 8:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387

چهره به چهره

گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره رو به رو

شرح دهم غم دلم، نکته به نکته مو به مو

می رود از فراق تو، خون دل از دو دیده ام

دجله به دجله، یم به یم، چشمه به چشمه، جو به جو

از پی دیدن رخت، همچون صبا فتاده ام

خانه به خانه، در به در، کوچه به کوچه، کو به کو

دور دهان تنگ تو، عارض عنبرین خطت

 غنچه به غنچه، گل به گل، لاله به لاله، جو به جو

 مهر تو را دل حزین، بافته بر قماش جان

پرده به پرده، نخ به نخ، تار به تار، پود به پود

در دل خویش طاهره، گشت و نیافت جز تو را

صفحه به صفحه، لا به لا، پرده به پرده، تو به تو

نوشته شده توسط مهدي در 8:49 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم مرداد 1387

مرغ آتش!

من مرغ آتشم،

می سوزم از شراره این عشق سرکشم.

چون سوخت پیکرم ،

چون شعله های سرکش جانم فرونشست،

آنگاه باز از دل خاکستر ،

بار دگر تولد من ،

آغاز می شود.

و من دوباره زندگیم را،

آغاز می کنم.

پر باز می کنم.

پرواز می کنم.

 

نستوه شاعر ایران زمین

روانشاد"حمید مصدق"

نوشته شده توسط مهدي در 13:0 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم تیر 1387

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق!

در شبان غم تنهایی خویش عابد چشم سخن گوی توام.

من در این تاریکی،

من در این تیره شب جانفرسا،

زائر ظلمت گیسوی توام.

گیسوان تو پریشانتر از اندیشه من،

گیسوان تو شب بی پایان.

جنگل عطر آلود.

شکن گیسوی تو،

موج دریای خیال.

کاش با زورق اندیشه شبی،

از شط گسیوی مواج تو،من

بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم.

کاش بر این شط مواج سیاه،

همه عمر سفر می کردم...

وای ،باران،

باران،

شیشه پنجره را باران شست.

از دل من اما،

-چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ،من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور،

وای،باران،

باران،

پر مرغان نگاهم را شست.

خواب رویای فراموشی هاست!

خواب را دریابم،

که در آن دولت خاموشی هاست.

من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،

و ندایی که به من می گوید:

"گرچه شب تاریکست

دل قوی دار،

سحر نزدیک است."

آبی،خاکستری،سیاه از مجموعه "تا رهایی" اثر زنده یاد حمید مصدق 

نوشته شده توسط مهدي در 17:51 |  لینک ثابت   •