یکشنبه نوزدهم مهر 1388
13 آبان چرا همه جا سبز میشود
قرار است ۱۳ آبان همه جا سبز شود، از تهران تا نيويورک، تا روستاهاي دوردست، هر جا يک دانشجو دارد حتي اگر امروز ساکن آنجا نيست، هرجا که يک کامپيوتر، يک کاربر اينترنتي، که ميداند "جنبش سبز متعلق به همه ايرانيان" است، همانگونه که ايران متعلق به همه ايرانيان است. جنبش سبز متعلق به همه آنهايي است که در ۲۲ خرداد راي دادند، به همه آنهايي که يکبار ديگر درتاريخ صدساله به تزوير و زر و زور با راي خود "نه" گفتند، که امروز و تا سالهاي بعد، تا زمانيکه دولت نامشروع تقلبي بر سر کار است، فريادشان بلنداست "راي من کجاست"؛ امري که چون ناقوس مرگ متقلبين رايسازي و... سر دمداران انتخابات از آن وحشت دارند. واکنشهاشان را ديديم، چقدر وحشيانه که فراموش نميشود و نخواهد شد، که ننگ تاريخي را براي خود باقي گذاردند. کساني که غالبا معلوم نيست در انقلاب اسلامي کجا بودند حالا انقلابيون اوليه را "ضد انقلابي" و...مينامند. کودتايي مفتضح و ننگين که از ياد ها نخواهد رفت. خدا شيخ اصلاحات را نگهدارد، که افشاگري هايش پايه هاي "نظام ظالمانه" موجود را به لرزه در آورده است که ديگر از خودي ها هم نيست، متعلق به اقليتي بي ريشه است. کودتا چياني که کار خودشان را هم بلد نيستد که با دستپاچگي راي موسوي را بنام احمدينژاد خواندند، غافل از اينکه اين بار صاحبان راي به خيابان خواهند آمد، و به همچنين "موسوي" رييس جمهور منتخب که بر کيش شخصيت شجاعانه قلم بطلان کشيد، که ما چقدر در سياست و کياست زيان آن را داديم، که هرکه به قدرت رسيد از کرسي آن پايين نيامد. و "خاتمي"، سيد خندان که نماد اميد است که بر گفتگو، تساهل و تسامح در برابر خشونت و خشونت طلبان باز هم تاکيد دارد. چه او شخصيت فرهنگي است که مشکل امروز ما بيشتر "فرهنگي" است که "لومپنهاي" حاکم غالبا ميلياردرهاي تازه بدوران رسيدهاند. اگر چه مدعيياند که در "جبهه" بودهاند. حتما در جبهه اقتصادي و قاچاق و شريک موتلفه و.... در شرايط حساس و سخت تاريخي بسر ميبريم بايد مواطب باشيم "آب را گل نکنند". سبزي و شفافيت جريان "سبز" به خاطر آنست که گذشته گذشته است، وگرنه لحظات دردناک تاريخي، جنگ قدرت، دهه شصت، شصت وهفت، گروگانگيري، جنگ داخلي، جنگ هشت ساله، قتلهاي زنجيرهاي، و....همه را بايد به تاريخ نويسان سپرد که چگونه انقلابي که با گل بر لوله تفنگ پيروز شد، کم کم بخون کشيده شد. به انحراف، به شکست، به عقب گرد، به جنگ داخلي، مديريت غلط، دعواي جناح ها، فساد گسترده، تجاوز و تا کابينه "دروغ " و.... زيرا که راديکاليسم کور و کينه هاي تاريخي از همه سو سر بر آورد، دست از سر ما بر نداشت، و ما را به دره هاي هولناک کشاند، که راه گريز بسته بود. با اينهمه "در نااميدي بسا اميد است – پايان شب سيه سفيد است". قصه تاريخيمان غصه سالها شد و هنوزهم هست که چه بسيار رجزخواني ها در مواردي نمودند و در نهايت مفتضحانه تسليم شدند. از جريان مک فارلين تا امروز که هر گز با مردم شفاف نبودند تا "گروگانگيري" راديکاليسمي که بايد از آن پرهيز کرد، امري که "بخاطر کنارزدن دموکراسيطلبها - مخالفين - و دولت موقت به بهانه ليبراليسم بود!!" ولي امروز با نسلي ديگر و جامعهاي نه تنها "پوستانداخته" بلکه "استخوانترکانده" که لرزه بر ساختارها افکنده است، که اگر روشها عوض نشود فروخواهد ريخت و آنوقت نه از "تاک نشان خواهد ماند نه از تاک نشان". بايد توجه داشت که حضور ما در خيابان تاييد حرکتهايي نباشد که "استبداد مذهبي" از آن بهره برداري نمود. " گروگانگيري" همانند بهره گيري از "انرژي اتمي" که حق مسلممان بود، ولي پس ازسالها رجزخواني و سرکوب و تحريم در نهايت به تسليم و نفي عزت ما انجاميد. درعين آنکه استقلال ما يکي از مهمترين هاست به موازات آزادي وعدالت که بخاطر "استقلال آزادي و پيشرفت و عدالت" انقلاب گرديد. ولي چرا سيزده آبان بايد همه جارا سبز کرد، زيراکه انقلاب در واقع از دانشگاه در روز ۱۳ آبان شروع شد که نظاميان شاه دانشجويان را در برابر دوربين هاي تلويزيون دولتي که "آن روز در خدمت انقلابيون بود" به خاک و خون کشيدند، و گوينده تلويزيون به صورت زنده در حاليکه شهيدان انقلاب روي زمين افتاده بودند در حاليکه با دست بدانان اشاره داشت فرياد کرد "مردم همه را کشتند". از اين زمان لحظات سرعت گرفت و... "آيا زمان تکرار ميشود". اگر در کودتاي بيست و هشت مرداد در کشور ما شانزده آذر را داريم که سه دانشجو شهيد شدند تا جاييکه "غرور گريه کرد"، در ۱۳ آبان ۵۷ اين غروز از دست رفته به چهره ها برگشت. خوش درخشيد ولي افسوس که دولت مستعجل بود، که آرمانهاي انقلاب همه از ياد رفت تا جاييکه گفته شد "نادري پيدا نميگردد اميد – کاشکي اسکندري پيدا شود." و بالاخره دوم خرداد که افق دوباره روشن شد، افسوس که "لحظاتي سخت بيشتر نپابيد". ولي امروز اين سبزي متعلق به بهار يک نسل است که نه انقلاب را ديده، و نه مصيبتهاي آن را، جنگ را، دوز و کلکهاي دينسالاران را که "پوستين وارونه " را تکرار نمودند، حتي "مخلصين" را به حاشيه راندند. اين ۱۳ آبان ياد آور آن ۱۳ آبانست که سرخ بود، ولي امروز خدا را شکر که همه جا سبز است. چه، ما با جامعه مدني روبرييم و تولد نسلي ديگر که آينده متعلق بدوست. کنش او در اننخابات پيام خودرا داشت که "آغاز يک پايان است" به هوش باشيد خود را بيش از اين خراب نکنيد که البته راه برگشت را هم بستهايد. چه ناجوانمردانه تلاش کرديد سبزي را بازهم سرخ نماييد، ولي ميدانيد دعوا يک طرفه نخواهد ماند
برگرفته از بخش نظرات اجتماعی سایت بالاترین
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388
مطلبی از دکتر آذر نفیسی در تایمز لندن
آذر نفيسي: جمهوري اسلامي از همان ابتدا دادگاهي فرمايشي بود
آذر نفيسي، نويسنده ايراني ساکن آمريکا و صاحب آثاري چون «لوليتاخواني در تهران» و «آن چه که من دربارهاش سکوت کردم»، در مطلبي در بخش ديدگاههاي روزنامه تايمز لندن ديدگاه و احساس شخصي خود را نسبت به حوادث سياسي اخير ايران و بهويژه برگزاري دادگاههاي نمايشي موسوم به «کودتاي مخملي» در ماههاي گذشته بيان کرده است. ادامه
آذر نفيسي، نويسنده ايراني ساکن آمريکا و صاحب آثاري چون «لوليتاخواني در تهران» و «آن چه که من دربارهاش سکوت کردم»، در مطلبي در بخش ديدگاههاي روزنامه تايمز لندن ديدگاه و احساس شخصي خود را نسبت به حوادث سياسي اخير ايران و بهويژه برگزاري دادگاههاي نمايشي موسوم به «کودتاي مخملي» در ماههاي گذشته بيان کرده است. آذر نفيسي در آغاز اين مطلب مينويسد که با نگاهي به نامها و چهرههاي بهاصطلاح متهمان و اعترافات آنها ميتوان ديد که بازداشتشدگان فهرستي طولاني از افرادي با گرايشات و جايگاههاي مدني و سياسي گوناگون را تشکيل ميدهند. برخي از آنها را شخصا و برخي ديگر را به خاطر شهامت نوشتههايشان ميشناسم. هستند افرادي در اين فهرست که من به خاطر ديدگاههاي سياسيشان با آنها مخالفم و بالاخره گروه ديگري که کاملا براي من ناشناسند، ولي به خاطر سرنوشت غمانگيزشان براي من و ميليونها نفر ديگر در سراسر جهان به چهرههايي آشنا بدل شدهاند. بيشتر بخوانيد: آذر منصوري بازداشت شد؛ حجاريان در تلويزيون «آسيبشناسي» کرد محاکمه ماکس وِبِر در دادگاه «کودتاي مخملي» با وکيل تسخيري آذر نفيسي در ادامه مقاله خود در روزنامه تايمز مينويسد آناني که اعتراف نکردهاند بهزور ساکت شدهاند و ما هيچ خبري از وضعيت و دفاعيات آنها نداريم. اما آنهايي که بهاصطلاح اعتراف کردهاند همه تحت فشار و به زور شکنجه مجبور شدهاند يک چيز را تکرار کنند. از نوجوان ۱۹ ساله يهودي تا فيلمساز ۴۱ ساله گرفته تا استاد ۲۴ ساله فرانسوي و حتي معاون رئيس جمهور سابق همه از شخصيت و استقلال نظر خود تهي گشته و با تکرار داستاني واحد حرفهاي مورد نظر بازجو و دادستان را به زبان ميآورند. مجرم اصلي در اين صحنهگرداني بزرگ تفکر و کردار تماميتخواهانهاي است که نظر و صداي مستقل را از اين افراد ربوده است.آذر نفيسي در بخش بعدي مطلب خود مينويسد در جمهوري اسلامي ايران اين صحنهها مواردي اتفاقي يا بيسابقه نيستند، بلکه از آغاز سنگبنا و شالوده اين حکومت بودهاند. او از خاطرات خود از اولين ماهها و اولين سالهاي حکومت اسلامي مينويسد که چگونه براي سران حکومت پهلوي و يا اعضا و هواداران گروههاي مخالف حکومت و حتي روحانيون سرشناسي که حاضر به پذيرش رهبري مطلق آيتالله خميني نبودند دادگاههاي مشابهي ترتيب داده ميشد.آذر نفيسي به ياد ميآورد که چگونه نمايش چهرههاي شکنجهشده و مضطرب اين افراد که قرار بود از مخالفت خود توبه کرده و به حاکميت نظام جديد زانو بزنند فضايي از هراس را در سراسر جامعه برقرار ميکرد. وي مينويسد در آن زمان سکوت ما در مقابل اين اقدامات حکومت عملي خطا و مجرمانه بود و من تا ابد به خاطر سکوت در مقابل جرائمي که روي ميداد خود را مقصر خواهم دانست.خانم نفيسي ادامه ميدهد که از همان آغاز دامن زدن به حس گناه و مجرم شماردن همگان يکي از مختصات حکومت اسلامي بوده است. از همان آغاز گروهي که به حکومت رسيد به بسياري از مردم گفت که باورهاي شما، احساس شما، افکار شما و حتي نحوه ظاهر شما بيگانه است. آنها قوانين و مقررات خشونتباري را به اجرا گذاشتند و مدعي شدند که اين آن چيزي است که ايرانيها و مسلمانان به آن باور دارند.«از همان آغاز گروهي که به حکومت رسيد به بسياري از مردم گفت که باورهاي شما، احساس شما، افکار شما و حتي نحوه ظاهر شما بيگانه است. آنها قوانين و مقررات خشونتباري را به اجرا گذاشتند و مدعي شدند که اين آن چيزي است که ايرانيها و مسلمانان به آن باور دارند.»اين حکومت حقوق بشر و آزادي را به عنوان غربزدگي محکوم ميکرد و مبارزه براي حقوق زنان را بازيچه اجانب ميدانست. آنها تاريخ چند هزار ساله ايران را حذف کرده و دين و مذهب را به نفع حکومت خود مصادره کردند. نه تنها پيروان اديان ديگر و يا افراد بيدين، حتي پيروان گروههاي ديگر از مذهب شيعه که دين رسمي است تحت فشار و اذيت و آزار قرار گرفتند. به يک معنا جمهوري اسلامي از همان روز اول دادگاه فرمايشي بزرگي بود که در آن مخالفان سياسي و شهروندان عادي به محاکمه کشيده و مجازات شده و ابراز وجود و حق بيان افراد نشانهاي از خيانت تلقي ميشد. به نوشته آذر نفيسي، برگزاري دادگاههاي فرمايشي اخير نشاندهنده خشونت حکومت اسلامي است، ولي در عين حال با توجه به تنوع افرادي که محاکمه ميشوند ميتوان ديد که چتر مخالفان اين نظام تا چه حد فراگير شده است. مخالفان حکومت امروز تقريبا همه اقشار و گروهها را در برميگيرند، از فعالان دانشجويي و جنبش زنان تا کارکنان رسانهها، از روشنفکران ديني و مسلمان تا افراد سکولار و حتي مقامات سابق خود حکومت.آذر نفيسي ادامه ميدهد که ديدن چهرههاي رنگپريده و بيجان بهاصطلاح متهمان تکاندهنده است، ولي به سرعت در تصاوير تاثيرگذارتري که از تظاهرات و حرکات مردمي در ايران ميبينيم محو ميشوند. حوادث اخير در ايران بالاخره حکومت اسلامي ايران را وادار کرده که به ذات تماميتخواه و خشونتطلب خود اعتراف کند. هرگاه که تظاهراتي در ايران سرکوب ميشود موج بعدي اعتراض را تقويت خواهد کرد و اين باعث بروز شکاف و اختلاف نظر بيشتري در حکومت خواهد شد.مردم ايران به حکومت اسلامي و به سراسر جهان نشان دادهاند که خواهان زندگي شرافتمندانه هستند که فقط در جامعهاي آزاد و تکثرگرا قابل حصول است. زور و سرکوب نميتواند آرزوي مردم براي زندگي آزاد و سربلند را درهم بشکند. بيگناهي بهاصطلاح متهمان دادگاههاي فرمايشي اخير نيز در همين نکته نهفته است. نه شکنجه، نه اعتراف اجباري و نه پروندهسازي نميتواند مانع حرکت و تلاش مردم ايران براي آينده بهتري شود که تاکنون بسياري از افراد بيگناه هزينه فراواني براي آن پرداختهاند.
یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388
نامه سروش به آقای خامنه ای رهبر ایران
به ياري خدا، دين و آزادي ميمانند و استبداد ميرود
شما حاضر بوديد آبروي خدا برود اما آبروي شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما رداي رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دل هاي سوخته و لب هاي دوخته و خون هاي ريخته و دست هاي بريده و دامان هاي دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشيدگان و ستم ستيزان نگذاشتند...
بنام خدا
عروسي خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد.صندوق ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکي رقصيدند.قربانيان در کفن هاي سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست هاي بريده کف زدند و جهانيان يک چشم خشم ويک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوري گذشت.شيطان خنديد و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت. آقاي خامنه اي،که اين کند که تو کردي به ضعف همت و راي؟ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده وصال دولت بيدار ترسمت ندهند که خفته اي تو در آغوش بخت خوابزده درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکي اند و من از شما متشکرم. “زان يار دلنوازم شکري است با شکايت.” نه اينکه شکايتي نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده ام. گوشهاي شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايي براي صداي شاکيان ندارد. ولي من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که “حرمت نظام هتک شد” و آبروي آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبري بدين خوشي از کسي نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد ديني را اذعان و اعلام کرديد.شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهي را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروي خدا برود اما آبروي شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما رداي رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهاي سوخته و لبهاي دوخته و خونهاي ريخته و دست هاي بريده و دامانهاي دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشيدگان و ستم ستيزان نگذاشتند.“پري نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن،” قصه جمهوري ولايي شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامني اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.
ادامه مطلب
جمعه بیست و سوم مرداد 1388
شاملو شاعر "آزادی"
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود.
هراس من باري همه از مردن در سرزميني ست
که مزد گورکن
از آزادي آدمي
افزون باشد.
جستن
يافتن
و آن گاه به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش بارويي پي افکندن
اگر مرگ را از اين همه ارزشي بيش تر باشدحاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم .
سه شنبه یازدهم فروردین 1388
امید عبث!امید بر توهم خود چونان ما!
دیدم در آن کویر درختی غریب را
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای،
بی برگ و بار،زیر نفسهای آفتاب
در التهاب،
در انتظار قطره باران
در آرزوی آب.
ابری رسید،
-چهره درخت از شعف شکفت.
دلشاد گشت و گفت:"ای ابر ،ای بشارت باران!
آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟!
غرید تیره ابر،
برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت!"
چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر
ای کاش،
خاکستر وجود مرا با خویش ،
می برد باد،
باد بیابانگرد.
ای داد،
دیدم که گرد باد
-حتی
خاکستر وجود مرا،
با خود نمی برد.
نستوه شاعر بزرگ ایران زمین
"حمید مصدق"

